ذبيح الله صفا

306

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

شده و هنگامى كه حكومت ايلخانى در ايران تشكيل مىشد در كار خود بروز و ظهور نموده بودند ، و يا كسانى كه زير دست اين دو دسته تربيت يافتند و هنوز محيط ادبى اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم را تا اواخر قرن هفتم و اوايل قرن هشتم حفظ كردند . به همين سبب است كه در زبان ادبى قرن هفتم و اوايل قرن هشتم آثار فساد كم مشهودست و گسيختگى آن از زبان بليغ اواخر قرن ششم و آغاز قرن هفتم به زودى مشهود نمىگردد مگر بتدريج . نكته‌يى كه درين ميانه قابل توجهست آنكه با حملهء مغول و برچيده شدن دربارهاى حامى شعر و ادب فارسى طبعا شعر و نثر از دربارهاى اصلى و مراكز بزرگ حكومت بيرون رفت و بيشتر در دربارهاى كوچكى كه از عهد ايلخانان تا حملهء تيمور در ايران موجود بود ، و يا در ظلّ حمايت خاندانهاى وزارت و رياست ، باقى ماند و با اين كيفيّت شرايط دشوارى كه براى تربيت شاعران و نويسندگان رسائل در دوران پيشين وجود داشت از ميان رفت و مخصوصا شاعرى بيشتر جنبهء عمومى يافت تا دربارى ، و بدين ترتيب قيود سنگينى كه پيش از آن براى شاخص شدن در شاعرى و نويسندگى وجود داشت و مستلزم وسعت اطّلاع در مسائل مختلف ادبى و مخصوصا آشنايى وافر با آثار استادان گذشته و در نتيجه مهارت در زبان و لغت بود ، برداشته شد و اين امر طبعا به محدود شدن دايرهء تعبيرات و تركيبات انجاميد ، منتهى به همان نحو كه از گفتار ما مستفاد مىتواند گشت اين وضع بتدريج حاصل گشت زيرا مخصوصا در قرن هفتم هنوز استادان و شاگردان آنان تابع سنّتهاى قديم بودند و آن سنّتها يكباره و بسرعت راه زوال نمىتوانست گرفت . نكتهء ديگر آنكه با حملهء مغول و برافتادن قطعى مراكز مشرق ، خاصه خراسان كه عاليترين مركز تربيت نويسندگان و شاعران پيشين و زبان استادان آن ناحيه زبان ادبى حاكم شمرده مىشد ، شعر و نثر فارسى بطور قطع بنواحى ديگر ايران و يا بنواحى خارج از ايران منتقل گرديد و اين امر جز در آثار كسانى كه از مشرق ايران رفته و در قرن هفتم و حتّى در اوايل قرن هشتم به كار شاعرى و نويسندگى اشتغال داشته‌اند ( از قبيل بهاء الدين ولد و جلال الدين محمّد بلخى و نور الدين محمّد زيدرى نسوى و عطا ملك جوينى و